تبليغاتX
آیینه زار غزل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
المهدی طاوس اهل الجنه

   

 

 

المهدی طاوس اهل الجنه

 

 سلام

 

ما به نیمه ی ماه رسیده بودیم و او قرار بود که بیاید ...

 

یک غزل از سال ۷۵  :

 

در گردباد حسرت و وحشت در سال های  مرده اسیرم

 

در سال های ثانیه در شب  شاید که بی ستاره بمیرم

 

خنجر به پشت و حنجره ام خون  خون می چکد ز شعله ی آهم

 

غوغای مرگ و بی ثمری را از گوش باد رُفته نفیرم

 

شوری که هفت پشت زمین را می آورد به بزم تحیّر

 

حیرت مکن اگر که شکفته ست در هفت آسمان ضمیرم

 

آئینه زار حیرت خویشم  سرگشته ی شمار تجلّی

 

وحدت شنیده از لب کثرت آئینه ی نشان کثیرم

 

آشفته گی شده ست نصیبم تقدیر این چنین شد ، حالی

 

حسرت به دوش در گذر از این شب های سالمرده ی پیرم

 

باشد که از نیام بر آید چشمان آب دیده ی مردی

 

کز برق چشم های سیاهش روشن شود تمام مسیرم

 

ای مرد روزهای همیشه مگذار تا که خسته ی غربت

 

در سال های ثانیه در شب این گونه بی ستاره بمیرم

 

 


 

و یک غزال:

 

چند وقتی ست چشم در راهی

 

چشم تو خانه ی عقاب شده

 

بی خودی بی جهت همین جوری

 

آفتاب تو قرص خواب شده

 

در تو رویان شده ست چشمانی

 

که کسی پشت ابرها پیداست

 

در تو گل گل ستاره رو به لبت

 

طعم قن در دل تو آب شده

 

دیده ای زیر خواب خود یک شب

 

که کسی پشت ابرها پیداست

 

صبح تا شب ستاره می شمری

 

توی شب های خواب خود بی او

 

تو که بوسیده می شوی هر شب

 

پشت این قرص آفتاب شده

 

دل به دل واپسی مـُ منتظری

 

منتظر تا که زودتر برسد

 

پای آئینه اش بـ بوسه شوی

 

گریه شی تا که آن پدر برسد

 

که کسی پشت ابرها پیداست؟

 

که کسی پشت ابرها پیداست

 

خواب دیدی تو توی قرصت ِ خواب

 

نور در مشت ابرها پیداست

 

صبح تابوده آفتاب شده

 

تو فقط عاشقی و منتظری

 

تو فقط زل به آسمان زده ای

 

روی طاق افق به نصرت او

چند تا گل به آسمان زده ای

...


|+| نوشته شده توسط سعید یوبال در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:29 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar