سلام
باز هم غزل
شَلْقْ .......................................................................
شلق ......................................................................
شلق ...................... (صفحه ی ۶ ) ،
عکس پیرمرد را در آن دید
مرد روزنامه را رها کرد بغض او به ناگهان ترکّـید
پیرمرد خنده ای به لب داشت بر سرش کلاه مضحکی بود
زیر عکس او نوشته بودند :
« یادت ای پدر همیشه جاوید »
هقّ و هقِّ مرد بیشتر شد داشت قطره قطره آب می شد
مثل آدمی که نیش خورده بی قرار شد به خویش پیچید/
مرد مردِ گردباد و آتش مرد مردِ اضطراب و جوشش
صورتش شبیه آسمان شد چشم آفتاب شد درخشید
...
مرد داشت استحاله میشد با خودش سریکی شدن داشت
گریه کرد اشک ریخت درخویش چکه چکه چکه چکه چکّید
.
مرد نیز خنده ای به لب داشت بر سرش کلاه مضحکی بود
پیرمرد روزنامه را بست .
مرد قاه قاه مُرد و خندید
شهریورماه ۷۸ - تهران
|
+| نوشته شده توسط سعید یوبال در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 17:59 |